
خلاصه ای از داستان رمان: گاهی قسم می خوری به خاطر مردمت از جون مایه بزاری و گاهی توسط همین مردم قضاوت می شی ،قضاوتی که درد داره و کمر خم می کنه از مردانی که داغ های زیادی تو سینه دارن به خاطر همین قسم ،قسمی که زندگی رو زیر و رو خواهد کردوبی رحمانه به اخرین داشته هات چنگ خواهد زداین قصه، قصه دو مرده که زندگیشون گره خورده به گروهی کهخلاف هاشون رگ غیرت مردان شهر و شادابی جوونه های سرزمین رو هدف گرفته …..دومرد با دودیدگاه متفاوت که گاهی مجبورن برایحفظ قسمشون از اخرین روزنه های امید دیگری بگذرن وپا ...
ادامه مطلب